هانی در آذر ماه 95


اینجا اوایل آذر ماهه ؛ هنوز بارون نزده بود و هوا نسبتا خوبه و هنوز سرد نشده ![]()
با آبجی گلم داریم میریم پیاده روی پارک![]()

من و هیام خوشحالی برای بارش اولین باران در تاریخ 95/09/03 






خونه خاله مریم با بچه های خاله داریم بازی میکنیم 

اسکله هاله![]()

خونه دوست مامانی خاله فاطمه

چشم توی چشم که میگن یعنی این
![]()

سبیل بهم میاد نه

روزهای خوب مدرسه
مثل همیشه درسم عالیه و خدا رو شکر از نظر هوشی همه مربیا تعریفم میکنن
ولییییی ...
به قول مامان و مربی مدرسم کاشکی رفتارم هم مثل درسام عالی میشد
آخه هنوز بعضی وقتها توی مدرسه با بروبچ مدرسه درگیری دارم![]()
خب چیکار کنم بچه ها که اذیت کنن از کوره در میرمو و بجای شکایت خودم اقدام میکنم ...

بازم مریضی 95/09/11 سرماخوردگی

من حالم بدتر از هیام شد چون لوزم و گوشم عفونت کردن 

میخوان آمپولم بزنن
دارم میگم اگر امکانش هست آمپولم نزنن

حالا مساعدی نداریم خب

اوقات فراغتی که در بستر بیماری بودم ![]()

دو روز بعد که خوب شدم رفتم مدرسه و بابایی بهم پول داد تا شیر بخرم واسه خودم![]()

توی راه متوجه شدم این پنچاه هزاره ؛ من به ریال پولامو میشمرم![]()

برگشتم خونه گفتم من ده هزاری (یعنی هزاری) میخوام این زیاده 
و ده هزارمو که گرفتم خندان رفتم بسوی مدرسه![]()

مشق های مدرسه ![]()

توی مدرسه اصلا حوصله نداشتم و معلمم گفت بر خونه استراحت کن

مامانی هم دید هنوز حالم بده کلی لوسم کرد![]()




بعدش بابایی برای تغییر روحیه ام منو برد کبابی![]()

بر فراز پشت بام خونه عمه بابایی![]()


بابایی عاشقتم تو بهترین بابای دنیایی

غیبت که داشتم خانم مدنی معلم مهربونم اینا رو بهم داد که توی خونه درست کنم![]()
کلاس آی مت هم ثبت نام کردم و بیست و هفت آذر ماه کلاسمون شروع شد![]()

من و آبجی هیام خونه عمه بتول





جوجه ناز من ![]()
البته مهمون برامون اومد و بچه هاشون جوجه هامو نابود کردن



هانی در آذر ماه 95 

